۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

سلام پائیزی!


سلام...
چند وقتی میشه که با وجود گرمی تابستان، پائیز رو میبینم.راستش نمی دونم می تونم حسم رو بگم یانه؟!
این حس نه پوچیه نه تباهیه نه نا امیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگه.این فقط یه آشنائیه! آشنائی با حس اول مهر.با گرفتگی هوای پائیز.با مشغولی ها و حسرت قدم زدن روی برگ های زرد چنار...
بابخاری که بعد از ماه ها از انباری بیرون میاد یا باشومینه خاک گرفته.
آشنایی با گرانی کاپشن و لباس های گرم. با میل های بافتنی مامان بزرگ.
نمی دونم این آشنائی توام با این حس که نمیدونم غمه یا شادی خوبه یا بد؟
راستش این هم یه جور برزخه دیگه...ندونسن حالات و احوالات خودت.
میدونین این حس شبیه قلقلکه! با این که می خندی ولی دوستش نداری! راستش من گفتن اینو که این حس رو دوست ندارم رو هم ندارم.
چون از ماهیتش خبر ندارم!
کیه که بتونه بگه که از چیزی که نمی دونه چیه خوشش میاد یا بدش.شاید هم هر دو.
هم خوشم میاد هم بدم! شاید به خاط این بدم میاد که احساس پشیمونی می کنم!از این که چرا تابستون رو اینقدر مزخرف تموم کردیم.
هر چند من خودمو میشناسم.هر چقدر هم خوب باشه من این حس رو دارم.و شاید هم از این خوشحالم که قراره وارد یه برهه ی زمانیه دیگه ای بشیم!
به خاطر اینکه من جدا از فصل ها سال رو به دوقسمت تقسیم می کنم.تابستون و بهار. پائیز و زمستان.الآن هم قراره فصل جدید آغاز بشه!
این وب رو برای درد و دلام ایجاد نکرده بودم ولی دردو دل کردم!نمی دونم شاید پست اوله و هنوز جا نیفتاده.و شاید هم به خاطر همون تشویش و اضطراب و حس غریب و قریب درونیمه!
نمی دونم.
دوست نداشتم به چرند نویسی بکشه ولی کشید...."رسم روزگار چنین است"...و بازی گوشی ما...اکثرا چیزی که می خوایم نمیشه!
این رقص قلم من نبود ولی یه جورایی رقصانندگیه ذهن مشوش من بود که این قدر پراکنده رقصاند!

هیچ نظری موجود نیست: