۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

عربی کسل کننده!


چهار شنبه-ساعت سوم-کلاس عربی
زنگ عربی طبق معمول ومشابه هر دانش آموز رشته ریاضی حوصلم سر می رود.
شروع به نوشتن می کنم!
حافظ،مولانا،....،سهراب،قزوه،خودم...
نیمکت سفید و تمیزم سیاه شد!
خیلی سیاه.
دیگر نمی شد آنجا نشست و به نیمکت و شعر ها نگاه نکرد!
حتی دوستانی که از شعر متنفر بودند هم وقتی کنارم می نشستند کنجکاو می شدند و شعر ها را می خواندند.
فردا/ پنجشنیه-زنگ دوم فیزیک-
از دیروز فکرم به آخرین جای کوچک خالی روی میز مشغول بود.که اینجا چه شعری بنویسم!
یک لحظه دلم برای نیمکت سوخت!من، بی اجازه؛نیمکت...
دوست داشتم شعر باشد تا از دل نیمکت در بیاروم!
شروع کردم به چرند نویسی:
...و جولان می دهند شعر های من
روی تن زخمیش
خنجری شیرین
حرف های بداهه من
هر دویمان دوستش داریم
ولی حیف
دیگر مملو اشعارمن است
حیف
نیمکتم پر از اشعار من است
آقا اجازه
نیمکتم تمام شد!

۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

سلام...کاشان!



تصویر من در کنار آرامگاه سهراب سپهری در روز تولدش!

عید فطر آمد و بوی خوش تعطیلات و باز هم عقب ماند کار ها در اتاقم و در کل کشور... برای من و برای همه کارگران و کار مندان و محصلان و بلاخص دولتمردا و در آخر ملت شهید پرور... .

و صبح چهار شنبه را هی جاده شدیم که بعد از ورود به جاده تاز فهمیدیم می خواهم به کاشان برویم...مشخص نبود!
در راه در اتول به یاوه گویی و خنده پرداختیم و مقادی زیادی حله هوله(نمی دونم با کدوم"ه/ح" می نویسند)تناول نمودیم و ادامه دادریم تا به کاشان رسیدیم!
و هتل...کدام هتل...کدام کشک ...به باغ اندرونی رفتیم و پس از پرداخت وجهی تحت عنوان ورودیه از پاسبان اذن دخول گرفتیم و پارک اتول و پیدا کردن مکانی مناسب برای اتراق...

بسی خوش گذشت...لحظه ای دست از چرند گویی بر نمی داشتیم و یک دم خنده بر لبانمان بود...و بازی و گردش و الی ما شا الله...

و چشم اندازی بس تماشایی و عکس های پی در پیمان!چه نکو لحظاتی بود!

و سپس بازی و شام و خنده تا نیمه شب و سیب های زمینی در زغال و تناولشان و خنده!
وخواب در چادر و لذت بردن از خواب درش!
و صبح هم که صبحانه مختصر و خرید عرقیات و غار رئیس که اینونه به ذهن می آمد که از آن کوتوله های لیلیپوتی بود...دالان های تنگ و کوتاه که گفته می شد انسان در آن زندگی می کرده و قدتی 4000ساله دارد!
و پس از آن خروج از نیاسر و حرکت به سمت مشهد اردهال و سهراب...و امامزاده ای شلوغ که با پارتی اتول را داخل بردیم و نماز و دعا و سهراب. و چند عکس مثل بالا.

و به سمت خروجی شهر...که در جاده عد ای به پخش غذا مشغول بودند...و ملت با فرهنگ در حال سر و دست شکستن...من نیز به گفته پدر و مادرم و تصاویر خوش و خرمی که ایشان در مخیله بنده پردازش کرده بودن به صف وارد شدم و با سختی از آنطرف خارج شدم.به توصیف صف نمی پردازم چزا که یاد آوریش هم موجب اختلال اعصاب است...ملت با شعور...فقط در همین حد که انگار هفت خوان رستم را در یک صف فشرده کرده باشیم!
و غذایی چرب و لذیذ...

و تهران...

خیلی خلاصه گفتم.اصلا چرا گفتم؟چون خیلی وقت بود آپ نکرده بودم!

بگذریم سر قبر سهراب من که سهراب زده شده بودم متنی سرودم.چون اساسا اینگونه ناما شعر را شعر نمی نامم و هنوز در زندگی روز مره ازش به عنوان ناما شهر یا اسما شعر استفاده می کنم.

عشق را مزه کنیم،
تا بدانیم که عشقم ملس است...

کاین همان قاتی ترش و شیرین

ترشی پر نوسانات عشق

ترشی تشویشش

و همین دیدار هاست و براندازهمین قامت سرو رعنا!
که همین شیرینی است!
کاین همان قاتی ترش و شیرین

وهمین درّ ادب در پس این واژه ترش و شیرین.

صبحتان جمله بخیر ای عشاق.

عشق را مزه کنید

سینا نظری نیا!

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

جملات دوست داشتنی زندگی من!


جملات دوست داشتنی زندگیم!
انسان از غم دنیا یا به فلسفه پناه می بره یا به طنز!
(چارلی چاپلین)
ترجیح می دم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه توی کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم!
(مارلونبراندو)
برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله نکنید،از آن بد دفاع کنید!
(دکتر علی شریعتی)
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست،دوست داشتن داشتنی هاست!
(آلبر کامو)
ترس اتاق تاریکیست که شیطان نگاتیوشو اونجا ظاهر می کنه!
(X)
دل دلایلی دارد که عقل از آن بی خبر است!
(پاسکال)
چیزی که مرا نشکند سخت ترم می کند!
(X)
ای دوست مرا از دشمن مترسان،سر بریده که ترس ندارد!
(صدام)
گریستن خوب نیست مگر جوری گریست که چشمها نفهمند!
(دکتر علی شریعتی)
پیشه وری که نداند چگونه به جنگ نگرانی رود.جوان میمیرد!
(الکسیس کارل)
در دوره زندگی از بسیاری جهت ها لغزیدم ولی هیچ لغزشی بالا تر از لغزش زبانم نبود!
(ریکاردو)
از میان کسانی که بر سر تپه برای باران دعا میکنند،فقط کسانی امید به برآورده شدن دعا دارند که به خود چتر می برند!
(آنتوان چخوف)
کسی شایسته آزادی است که بتواند هر روز بر هوس های خود چیره شود!
(X)
...
-----------------------------------------------------
نمی دونم چرا اینا رو نوشتم!
فکر کنم به خاطر اینکه از وقتی این وب رو زدم همش به سمت چرت و پرت نویسی متمایل می شم!
نمی دونم چرا ولی اگر این وضع پیدا کنه میبندمش و جای دیگه ای شروع به نوشتن چیز دیگری میکنم.
و به همین خاطر اینا رو نوشتم تا از این بحران هم منم و هم قلمم بیرون بیایم!
اینطوری بهتر شد!
بیرون میام.
بیرون میایم!

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

bitter reality!



When you are in the life river...1
You can see death in front of your eyes.
You can see that it's how wild!
When you are in the life desert...2
You should be carefull until jackals doesn't eat you!2
And you see your best friend wants to kill you till eat your food.
When you are in your bed...3
You should be carefull till your mistress doesn't kill you for the other man...3
It's like a poem...!4
Dont't think a bout that words.
Just smile and read the other poem!
sorry...

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

سلام پائیزی!


سلام...
چند وقتی میشه که با وجود گرمی تابستان، پائیز رو میبینم.راستش نمی دونم می تونم حسم رو بگم یانه؟!
این حس نه پوچیه نه تباهیه نه نا امیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگه.این فقط یه آشنائیه! آشنائی با حس اول مهر.با گرفتگی هوای پائیز.با مشغولی ها و حسرت قدم زدن روی برگ های زرد چنار...
بابخاری که بعد از ماه ها از انباری بیرون میاد یا باشومینه خاک گرفته.
آشنایی با گرانی کاپشن و لباس های گرم. با میل های بافتنی مامان بزرگ.
نمی دونم این آشنائی توام با این حس که نمیدونم غمه یا شادی خوبه یا بد؟
راستش این هم یه جور برزخه دیگه...ندونسن حالات و احوالات خودت.
میدونین این حس شبیه قلقلکه! با این که می خندی ولی دوستش نداری! راستش من گفتن اینو که این حس رو دوست ندارم رو هم ندارم.
چون از ماهیتش خبر ندارم!
کیه که بتونه بگه که از چیزی که نمی دونه چیه خوشش میاد یا بدش.شاید هم هر دو.
هم خوشم میاد هم بدم! شاید به خاط این بدم میاد که احساس پشیمونی می کنم!از این که چرا تابستون رو اینقدر مزخرف تموم کردیم.
هر چند من خودمو میشناسم.هر چقدر هم خوب باشه من این حس رو دارم.و شاید هم از این خوشحالم که قراره وارد یه برهه ی زمانیه دیگه ای بشیم!
به خاطر اینکه من جدا از فصل ها سال رو به دوقسمت تقسیم می کنم.تابستون و بهار. پائیز و زمستان.الآن هم قراره فصل جدید آغاز بشه!
این وب رو برای درد و دلام ایجاد نکرده بودم ولی دردو دل کردم!نمی دونم شاید پست اوله و هنوز جا نیفتاده.و شاید هم به خاطر همون تشویش و اضطراب و حس غریب و قریب درونیمه!
نمی دونم.
دوست نداشتم به چرند نویسی بکشه ولی کشید...."رسم روزگار چنین است"...و بازی گوشی ما...اکثرا چیزی که می خوایم نمیشه!
این رقص قلم من نبود ولی یه جورایی رقصانندگیه ذهن مشوش من بود که این قدر پراکنده رقصاند!