
چهار شنبه-ساعت سوم-کلاس عربی
زنگ عربی طبق معمول ومشابه هر دانش آموز رشته ریاضی حوصلم سر می رود.
شروع به نوشتن می کنم!
حافظ،مولانا،....،سهراب،قزوه،خودم...
حافظ،مولانا،....،سهراب،قزوه،خودم...
نیمکت سفید و تمیزم سیاه شد!
خیلی سیاه.
دیگر نمی شد آنجا نشست و به نیمکت و شعر ها نگاه نکرد!
حتی دوستانی که از شعر متنفر بودند هم وقتی کنارم می نشستند کنجکاو می شدند و شعر ها را می خواندند.
فردا/ پنجشنیه-زنگ دوم فیزیک-
از دیروز فکرم به آخرین جای کوچک خالی روی میز مشغول بود.که اینجا چه شعری بنویسم!
یک لحظه دلم برای نیمکت سوخت!من، بی اجازه؛نیمکت...
دوست داشتم شعر باشد تا از دل نیمکت در بیاروم!
شروع کردم به چرند نویسی:
شروع کردم به چرند نویسی:
...و جولان می دهند شعر های من
روی تن زخمیش
خنجری شیرین
حرف های بداهه من
هر دویمان دوستش داریم
ولی حیف
دیگر مملو اشعارمن است
حیف
نیمکتم پر از اشعار من است
آقا اجازه
آقا اجازه
نیمکتم تمام شد!
.jpg)